|
تا نگاهت با نگاه من تلاقی می کند ای شراب سرخ لب های تو در پیمانه ام جرعه ای دشت مرا باغ اقاقی می کند...
آخراي دوست كجايي ؟ كه دگر خسته ترينم ! به خدا بي تو پريشان شده ، دنياي حزينم خانه بي عطرنفسهاي تو پژمرده و خسته است و از اينجا دل من سير گرفته است لحظه اي از پس احساس غريبت ،تو ببينم! تو نگاهم كن و يك بار صدايم بزن اي دوست شعله اي هم تو به فانوس نگاهم بزن اي دوست "التماس " از در و ديوار دلم مي بارد بال در حال و هوايم بزن اي دوست دير گاهيست نيايي به سراغ دل خسته نكني يادي از اين قاصدك بال شكسته كه دگر دير زمانيست سر يك بوته ي خشكيده نشسته تو چه داني كه غم نامدنت ، سوخت وجودم دست نامردميان شعله زده، بود و نبودم خنجر از پشت به ناحق خوردن بحر نامردي مردان مردن خون دل را به قصاص بي گناهي خوردن تو چه داني كه چه دردي دارد ! و چسان « بغض » به ديوار گلو بگذارد! و چه شبها اي دوست نم نم درد ز چشمان تر بي گنهي مي بارد به خدا بي تو هوا دودي و در هاله ی گرد است "مرغ عشقي " كه به ديوار قفس كز كرده ، دلش اينجا چه گرفته است و تنش خسته ي درد است و ببين باغچه ي غرق شقايق ،امروز مثل اين سينه پاييزي من بي حس و زرد است قمُري از نامدنت مي گويد كوچه جا پاي قدم هاي تو را مي بويد اشك در چشم قناري جاريست با تو دنيا همه شب روياييست تنم اين جا تنهاست و دلم پر ز غم است لحظه ها مبهوتند و هوا بحر تنفس چه كم است ياس در بهت سكوت عطرشب بو جاريست دست من خسته و محتاج حضور ياريست غصه ها آزادند، خنده ها در بندند دل من محو سكوت ؛ همه غم ها به دلم مي خندند سينه از شعله غم لبريز است لحظه ي صبح بهار دل من پاييز است باغچه خسته و خواب آلود است بلبل از اين همه خاموشي گل غمگين است بي تو اما اينجا پلك گل نمگين است و فقط دست نوازشگرو آغوش تورا مي خواهد تا پر از شبنم اميد شود و در آغوش تو جاويد شود لحظه ها ميگذرد بي تو اما در خواب ! مي تپد اين سينه هنوز بي تو اما بي تاب . تو خودت مي داني... بي تو چون مي گذرد و خودت مي داني... ورنه هر لحظه ي تنهايي من بي تو در جاده ي سر سبز جنون مي گذرد . " تو سراپاي وجودت ز صفايي تو فقط زاده ي لبخند خدايي " و بدان دوست زماني كه بيايي : نه دگر از ني غم ساز ببيني نه اثر از غم پرواز ببيني تو چه داني ؟ چون روي اين دلم از سوز بميرد . دل من ز غم و حسرت ديروز بميرد!!!
دریا، ببین که جزر تو را مد کشیده ام در بین اشک و آه دلم سد کشیده ام چشمم در امتداد افق غافلم از این در پیش پای خود خط ممتد کشیده ام لوح کبود،رنگ کبودی گرفته است تاریک یا زلال ، مردد کشیده ام در انتظار سر زدن کشف تازه ای سیبی برای آنکه بیفتد کشیده ام سر تا به پای هر غزلم رنگ و بوی توست باید ببخشی ام که تو را بد ، کشیده ام! نوشته شده از قلم : سید حامد حسینی
من؟!از فکر من بگذر خیالت تخت باشد "من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد این من که با هر ضربه ای از پا در آمد تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد تصمیم دارد با خودش با کم بسازد تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد هرچند دشوار است باید پابگیرم تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست
غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد... يا دل شيشه ايت،از لب پنجره افتاد و شكست... با نگاهت به خدا چتر شادي باز كن و بگو با دل خود،كه خــدا هست...!
صدايي خفته در حس غزل،آنسان كه مدهوشم حريري از خيال سبز چشمان تو مي پوشم تو آن نيلوفري پيچيده در تنديس عشق ،اما من آن ليلا كه از ذهن خودم حتي فراموشم شبي از نسل غربت خيز حوا آمدم شايد نسيمي از محبت پر كند صحراي آغوشم شبان وادي ايمن! شبي اينجا توقف كن كه مثل خاطر دشت از هجوم گله مغشوشم بيا اي همسفر! تا آخر اين شعر با من باش كه امشب كوله باري از تغزل مانده بر دوشم! نوشته شده از قلم : لیلی حفار
به چه مشغـول کنم دیده و دل را که مـدام ِ دل تو را می طلبــد دیده تو را می جوید...
فقط از رفتنت جا مانده روی جاده ها گردی خودم را غرق رویا می کنم شاید که برگردی شبی که حس آتش گون چشمت هستی ام را سوخت مرا از پشت پلکت بی صدا اما صدا کردی تو رفتی و شدم آواره ی جادوی چشمانت بگو آیا به دنبال دلم اینسو نمی گردی؟ شبی فریاد خواهم زد تو را بین غزل هایم تو را که مثل رنگ آسمان آبی ترین مردی! نوشته شده از قلم : لیلی حفار
سر نوشت ما دو تا این بار هم مجبوری است چشم هایت میکشد آخر من دیوانه را آخر این چشم است یا یاقوت باباقوری است نیستی زنبور تا شاید کمی باور کنی درد های کهنه ای که با گل شیپوری است آن ور گوشی صدایت بغض دارد نازنین! این ور گوشی تمام خنده هایم زوری است با تلمبار سکوت و بغض و آهم میروم چه بخواهی... چه نخواهی ...آخرش اینجوری است! نوشته شده از قلم : سید حامد حسینی
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست ! شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست! در امتداد جنونم بیا و رو در رو به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست! از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند به این غروب غریبم بخند حرفی نیست! طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست! من از عبور نگاهی شکسته ام، آری شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست! به حال من پری دل گرفته هم خندید تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست!
عشق تو پيچيده در من چون گل نيلوفري اي كه از حجم تمام آرزوها بهتري تو هماني كه تمام عمر در باغ خيال كاشتم ، شايد بچينم ميوه هاي نوبري چشم هايم را دوباره فرش راهت كرده ام تا كه در من سر زند خورشيدهاي ديگري در به در دنبال تو آواره در صحراي عشق با همه مجنوني از ليلاي خود دل مي بري ناز دارم ناز توي دست هاي خالي ام با نگاه مهربانت چند آن را مي خري؟! نوشته شده از قلم : لیلی حفار
آهو نديده اي كه بداني فرار چيست؟ صحرا نبوده اي كه بفهمي شكار چيست؟ هي سبز در سفيدي چشمت جوانه زد يكبار هم سوال نكردي بهار چيست؟ در خلوتت به عاقبتم فكر كرده اي؟! خب! كيفر صنوبر بي برگ و بار چيست؟! روزي قرار شد برسيم آخرش به هم حالا بگو.....پس از نرسيدن قرار چيست؟ نقل از : http://alisantoori.blogfa.com
مي روم با خيال خود هر شب تا همان نا كجا كه تو هستي گر چه تلخ است حق،بگو آيا دل به من يا به ديگري بستي؟! مي رسم تا به كوچه ي عشقت مي گريزي دوباره از دستم بهترينم!خودت كه مي داني تا چه اندازه عاشقت هستم! مثل اسطوره هاي ناب زمين يا كه مانند وامق و عذرا مي رود سرنوشت ما هر دو تا دل بي نشان فرداها قصه هاي هزار و يك شب بود چشم هاي عميق و رؤيائيت مي كشاندي مرا به دنبالت تا دل ساده و اهورائيت بي صدا رفتي از خيال اما مانده از رفتنت هزاران درد مي زنم تا كه زنده ام فرياد اي تو تنها اميد من ! برگرد چشم هايم به روي در ماندند انتظاري غريب و سنگين است بعد مرگم دوباره مي آيي رسم دنياي بي وفا اين است زندگي ساحلي غزلپوش است زورقي خسته ام بر اين ساحل مانده پاي تغزلم بي تو تا طلوع دوباره ات ، بر گل از قلم : لیلی حفار
امشب سكوتي تلخ در شهر آشيانه كرده هم بچه ها را هم نخل ها را ديوانه كرده امشب علي بي تاب وصل است وصالش عالمي را آواره كرده مولاي عشقم... امشب كه يتيمان كوفه سكوت سرد شب را پي طنين گام هاي آسماني تومي گردند امشب كه نخلستان ها بي تاب حضورت هستند امشب كه چاه تنهايي را چون تو تجربه مي كند امشب كه ماه و محراب شرمگين از دل شكسته ي تواند امشب كه زمين و آسمان و هستي مست غصه هاي تو مي شوند،من چه كنم؟! من كه از يتيمان يتيم ترم ، من كه از نخل ها بي تاب ترم ، من كه از چاه بي كس تر و از محراب خجل ترم ، من كه از هستي نيست ترم در مقابل تو؛من چه كنم؟! امشب حديث بي پناهيم را با كه گويم؟ با كه گويم از نامردي اين پست مردمان زمين؟ با كه گويم از تنهايي ها پس از تو؟! به خدا قسم زمان و زمين بي مروت تر از كوفيان نديده است كه از اين كارشان ،امشب، اگر قيامت شود باز كم است...
آمدی با تاب گیســـو تا که بی تابــــم کنی زلف بر یکســـو زدی تا غرق مهتـــابم کنی آتش از برق نگـــــاهت ریختی بر جان من خواستی تا در میــان شعــله ها آبــــم کنی همیشه یادمه می گفتن هفده شهریور یا همون جمعه ی سیاه روز سختی بود ولی دقیقاْ همون روز سخت روز تولد دوست داشتنی ترین شخصیت زندگی منه!!! حالا هم واسه تموم مردای بزرگی که تو این روز قربانی عشقشون به وطنمون شدند آرزوی روحی شاد و یادی ماندگار دارم و هم تولد بهترین داداش دنیا رو بهش تبریک می گم... عـلــی عزیـزم تولدت مبــــــــارک! دعا می کنم تموم خوبی های دنیا قسمت تو باشه که خودت بهترینی...
خــداي خوبـــــم... اگر تــنهاترين تــنهاها شوم باز تو هستي! آري ، تو كه از پدر و مادر بر من مهربان تري! اي عزيز ماندني ، اي ناب سخت ياب! تو يگانه شاهد شريفي بر لحظه لحظه هاي رنج من. اي خوب خواستني ؛ اكنون دستان دردمند و نيازمند خويش را بر آستان نيلوفرينت مي گشايم و براي همسايه مان كه نان ما را ربود ؛ نان براي ياراني كه دل من را شكستند ؛ مهرباني براي عزيزاني كه روحم را آزردند ؛ محبت و براي خويشتن خويش ؛ آگاهي عشق ، عشق و عشق مي طلبم! آميـــــن...
چشم به راه تو مي دوزم تا بيايي از سفر تا در آغوشم بگيري از هميشه بيشتر دست هايت سر پناهي باشد و ليلاي تو در جنون لحظه ها بگريزد از دشت خطر چشم هايت مثل زرتشتند كه گل مي كند در دلم آتشفشاني تا هميشه شعله ور بغض هايم را ببارم بر كدامين شانه تا يك سحر ، سنگ صبور من بيايي از سفر
برخيز و روزگار دلم را سياه كن محتاج يك نگاه تو هستم ، نگاه كن اي يوسف من ، آه تو مثل يك آرزو رحمي به حال و روز من بي پناه كن يك عمر اگر صدا زدن من گناه بود امشب مرا صدا بزن ، امشب گناه كن من در نمور چاه ندامت نشسته ام دستي تكان بده ، نظري سوي چاه كن گفتي به اشتباه به اين كوچه آمدي قربان اشتباه توام ، اشتباه كن... از قلم :علی اکبـــر سلیمانی
اينو چند دقيقه پيش از وبلاگ يكي از دوستانم كه متاسفانه يا خوشبختانه (!!!) الآن ايران تشريف ندارند ، گرفتم: ايشون در حال حاضر در آمريكا زندگي مي كنند ولي هنوز عاشق تمدن و اشعار ايران باستان هستند! بر نيامد از تمناى لبت كامم هنوز / بر اميد جام لعلت دردى آشامم هنوز روز اول رفت دينم در سر زلفين ت و/ تا چه خواهد شد درين سودا سر انجامم هنوز ساقيا يك دور ده زان آب آتش گون كه من / در ميان پختگان عشق او خامم هنوز از خطا گفتم شبى موى ترا مشك ختن / مى زند هر لحظه تيغى زان بر اندامم هنوز نام من رفتست روزى بر لب جانان به سهو / اهل دل را بوى جان مى آيد از نامم هنوز پرتو روى ترا در خلوتم ديد آفتاب / مى رود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز در ازل دادست ما را ساقى لعل لبت / جرعه جامى كه من مدهوش آن جامم هنوز اى كه گفتى جان بده تا باشدت آرام دل / جان به غمهايش سپردم نيست آرامم هنوز إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ هيچ كس نيست مگر اينكه نگاهبانى بر او [گماشته شده] است سوره طارق آیه 4 بعد این نکته رو به یکی از اعضای فامیل که سمتی در یونسکو داشت هم گفتم و او هم گفت که در یکی از نامه هاش این نکته رو برای یونسکو نوشته . همین، تا چه قبول افتد و چه در نظر...
بزرگي مي گويد: اگر يك بار ديگر مي زيستم سخن كمتر مي گفتم ، بيشتر گوش مي سپردم ، دوستانم را به شام دعوت مي كردم بي آنكه نگران لكه هايي كه بر فرش افتاده يا مبلي كه رنگ و رويش رفته است ، باشم. اگر يك بار ديگر مي زيستم "دوستت دارم" هاي بيشتر و " مرا ببخشيد " هاي بيشتري مي گفتم. ليكن از هرآنچه گفتم مهمتر اينكه اگر يك بار ديگر زندگي مي كردم هر لحظه ي آن را در چنگ مي گرفتم ، به آن مي نگريستم و آنر ا واقعاً مي ديدم ، هر لحظه را زندگي مي كردم و هرگز آن را باز پس نمي دادم. دوست من ؛ بر سرچيزهاي كوچك تا اين حد برافروخته نشو . نگران آن نباش كه چه كسي تو را دوست ندارد و چه كسي بيشتر از تو مال جهان دارد و يا ديگران چه ها مي كنند! بيا در عوض از آنان كه دوستمان دارند لذت ببريم.بيا تا به آنچه خدا به ما داده است بيانديشيم. بيا هر روز به آنچه براي بهبود جسم و روان خود ، عواطف و روحيات خود انجام مي دهيم ، فكر كنيم. زندگي كوتاه تر از آن است كه بگذاري از كنارت بگذرد.زندگي تنها يك لحظه با ماست و آنگاه رفته است. سه چيز را هرگز فراموش نكن: 1.خداوند تو را اتفاقي به اين دنيا نفرستاده است ، او هميشه كنار توست! 2.به خودت ، سرنوشت خودت و خداي خودت ايمان داشته باش! بهترين ها براي توست اگر سعي كني بهترين باشي... و 3.دنيا به آنان كه سخت بگيرند، سخت مي گيرد و به آنان كه عشق بورزند ،عشق هديه مي كند! زندگي تو براي توست.كاري كن كه از لحظه لحظه اش با تمام كاستي ها و رنج هايش لذت ببري و اين ممكن نيست مگر اينكه آسان و عاشق زندگي كني...
|
About
کسی با سکـــوتش مرا Archivesهفته دوم آبان 1388هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 Links
...حرف های نگفتنی |