تبليغاتX
آتــشــفــشــــــــان خـامــــــــوش

آتــشــفــشــــــــان خـامــــــــوش

من همیــن یک نفـس از جرعه ی جــانم باقیست....آخریــن جرعــه از این جـــام تهـــی را "تـــو" بنـــوش

عاقبت یک روز دنیای مرا

 با حضور خویش معنا می کنی

لحظه های سرد و غمگین مرا

در تب یک عشق، زیبا می کنی

 

عاقبت یک روز رؤیاهای من

در کنارت خوب و رنگی می شود

بوته ی احساس تو می روید و

قاتل این قلب سنگی می شود

 

عاقبت روزی پرستوی امید

روی بام شعرهایم می پرد

رحم می آید دل بی رحم تو

ناز من را قلب سنگت می خرد

 

عاقبت می آیی و این زندگی

رنگ سبز چشم هایت می شود

هر دعایی می کنم بعد از نماز

در دو چشم تو اجابت می شود

 

نوشته شده از قلم : سوسن وکیلی

 

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت11:16توسط حدیث | |

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را


شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار ِ این رمیده ی سر در کمند را


 بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟


بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست


بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب


بیمار خنده های توام بیشتر بخند،بیشتر بخند
 خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب! گرمتر بتاب...

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت17:33توسط حدیث | |

 

کاش یک شب باز مهمان نگاهت می شدم

پرده دار کعبه ی چشم سیاهت می شدم

 

قهرمان قصه ی شب های تارم می شدی

من عروس خوش خرام حجله گاهت می شدم

 

ای نگاهم تا ابد بارانی از هجران تو

در طواف عشق پرچم دار راهت می شدم

 

با نوای یک غزل، تنها غزال شعر من

بلبلی در گل ستان روی ماهت می شدم

 

قصه ی تنهائیت گلواژه ی اندوه و من

در کویر سرد تنهایی پناهت می شدم

 

ای بیانم در حضورت،چون نمازم در سفر

بهر معراج تو ای گل قبله گاهت می شدم

 

ساقه ی نیلوفرم پیچید بر اندام تو

گر پناهم می شدی من تکیه گاهت می شدم

 

بزم شاد اختران آسمان مأَوای ماست

کاش در این بزم نورانی چو ماهت می شدم

 

گاه بر پیشانی من می زدی مُهری ز مِهر

تا اسیر آن دو چشم بی گناهت می شدم

 

کاش امشب باز مهمان نگاهت می شدم

هیزمی برشعله ی سوزان آهت می شدم...

 

نوشته شده از قلم : سوسن وکیلی 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت2:34توسط حدیث | |

 

آسمان در ظلمت چشم سیاهت دیدنی ست

نقش رؤیای من و رنگ نگاهت دیدنی ست

 

در نماز سبز چشمانت به هنگام قنوت

آن گل سرخی که می شد قبله گاهت دیدنی ست

 

بهر من ، شبگرد راه کوچه های بی کسی

ای عروس خوش خرامم؛بارگاهت دیدنی ست

 

بی خود از خویشم،پناهم باده ی دیدار توست

لحظه هایی را که می باشم پناهت دیدنی ست

 

غم چه دارم گر که ماه آسمان یارم نشد

عاشقی بر روی زیبای چو ماهت دیدنی ست

 

در خیال من نمی گنجد که می آیی و آن

بلبل مستی که می خواند به راهت دیدنی ست

 

مرغ جانم را اگر آه تو خاکستر کند

پر زدن در آتش سوزان آهت دیدنی ست...

 

نوشته شده از قلم : سوسن وکیلی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت12:56توسط حدیث | |

 

تا نگاهت با نگاه من تلاقی می کند

"می" فروش چشمهایم یاد ساقی می کند



هر که لبخند تو را در جام این پیمانه دید

مست عشقت می شود او ؛ عمر باقی می کند

 

ای شراب سرخ لب های تو در پیمانه ام

جرعه ای دشت مرا باغ اقاقی می کند...

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت17:6توسط حدیث | |

 

آخراي دوست كجايي ؟ كه دگر خسته ترينم !

به خدا بي تو پريشان شده ، دنياي حزينم

خانه بي عطرنفسهاي تو پژمرده و خسته است

و از اينجا دل من سير گرفته است

لحظه اي از پس احساس غريبت ،تو ببينم!

تو نگاهم كن و يك بار صدايم بزن اي دوست

شعله اي هم تو به فانوس نگاهم بزن اي دوست

"التماس " از در و ديوار دلم مي بارد

بال در حال و هوايم بزن اي دوست

دير گاهيست نيايي به سراغ دل خسته

نكني يادي از اين قاصدك بال شكسته

كه دگر دير زمانيست سر يك بوته ي خشكيده نشسته

تو چه داني كه غم نامدنت ، سوخت وجودم

 دست نامردميان شعله زده، بود و نبودم

خنجر از پشت به ناحق خوردن

 بحر نامردي مردان مردن

خون دل را به قصاص بي گناهي خوردن

تو چه داني كه چه دردي دارد !

 و چسان « بغض » به ديوار گلو بگذارد!

و چه شبها اي دوست نم نم درد ز چشمان تر بي گنهي مي بارد

به خدا بي تو هوا دودي و در هاله ی گرد است

"مرغ عشقي " كه به ديوار قفس كز كرده ،

 دلش اينجا چه گرفته است و تنش خسته ي درد است

و ببين باغچه ي غرق شقايق ،امروز مثل اين سينه پاييزي من بي حس و زرد است

قمُري از نامدنت مي گويد

كوچه جا پاي قدم هاي تو را مي بويد

اشك در چشم قناري جاريست

با تو دنيا همه شب روياييست

تنم اين جا تنهاست و دلم پر ز غم است

لحظه ها مبهوتند و هوا بحر تنفس چه كم است

ياس در بهت سكوت عطرشب بو جاريست

دست من خسته و محتاج حضور ياريست

غصه ها آزادند، خنده ها در بندند

دل من محو سكوت ؛ همه غم ها به دلم مي خندند

سينه از شعله غم لبريز است

لحظه ي صبح بهار دل من پاييز است

باغچه خسته و خواب آلود است

بلبل از اين همه خاموشي گل غمگين است

بي تو اما اينجا پلك گل نمگين است

و فقط دست نوازشگرو آغوش تورا مي خواهد

 تا پر از شبنم اميد شود و در آغوش تو جاويد شود

لحظه ها ميگذرد بي تو اما در خواب !

 مي تپد اين سينه هنوز بي تو اما بي تاب .

تو خودت مي داني...

بي تو چون مي گذرد

 و خودت مي داني...

 ورنه هر لحظه ي تنهايي من بي تو در جاده ي سر سبز جنون مي گذرد .

" تو سراپاي وجودت ز صفايي تو فقط زاده ي لبخند خدايي "

و بدان دوست زماني كه بيايي :

 نه دگر از ني غم ساز ببيني

 نه اثر از غم پرواز ببيني

تو چه داني ؟ چون روي اين دلم از سوز بميرد .

 دل من ز غم و حسرت ديروز بميرد!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت22:46توسط حدیث | |

 

دریا، ببین که جزر تو را مد کشیده ام

در بین اشک و آه دلم سد کشیده ام

 

چشمم در امتداد افق غافلم از این

در پیش پای خود خط ممتد کشیده ام

 

لوح کبود،رنگ کبودی گرفته است

تاریک  یا زلال ، مردد  کشیده ام

 

در انتظار سر زدن کشف تازه ای

سیبی برای آنکه بیفتد کشیده ام

 

سر تا به پای هر غزلم رنگ و بوی توست

باید ببخشی ام که تو را بد ، کشیده ام!

 

نوشته شده از قلم : سید حامد حسینی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت12:47توسط حدیث | |

 

من؟!از فکر من بگذر خیالت تخت باشد

"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

 

این من که با هر ضربه ای از پا در آمد

تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد

 

تصمیم دارد با خودش با کم بسازد

تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد

 

هرچند دشوار است باید پابگیرم

تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم

 

من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست

راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست

 

با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم

حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت19:24توسط حدیث | |

 

غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد...

يا دل شيشه ايت،از لب پنجره افتاد و شكست...

با نگاهت به خدا

چتر شادي باز كن و بگو با دل خود،كه

 خــدا هست...!

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت18:18توسط حدیث | |

 

صدايي خفته در حس غزل،آنسان كه مدهوشم

حريري از خيال سبز چشمان تو مي پوشم

 

تو آن نيلوفري پيچيده در تنديس عشق ،اما

من آن ليلا كه از ذهن خودم حتي فراموشم

 

شبي از نسل غربت خيز حوا آمدم شايد

نسيمي از محبت پر كند صحراي آغوشم

 

شبان وادي ايمن! شبي اينجا توقف كن

كه مثل خاطر دشت از هجوم گله مغشوشم

 

بيا اي همسفر! تا آخر اين شعر با من باش

كه امشب كوله باري از تغزل مانده بر دوشم!

نوشته شده از قلم : لیلی حفار

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت22:47توسط حدیث | |

 

به چه مشغـول کنم دیده و دل را که مـدام ِ

       دل تو را می طلبــد

                      دیده تو را می جوید...

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت16:38توسط حدیث | |

 

فقط از رفتنت جا مانده روی جاده ها گردی

خودم را غرق رویا می کنم شاید که برگردی

 

شبی که حس آتش گون چشمت هستی ام را سوخت

مرا از پشت پلکت بی صدا اما صدا کردی

 

تو رفتی و شدم آواره ی جادوی چشمانت

بگو آیا به دنبال دلم اینسو نمی گردی؟

 

شبی فریاد خواهم زد تو را بین غزل هایم

تو را که مثل رنگ آسمان آبی ترین مردی!

نوشته شده از قلم : لیلی حفار 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت19:7توسط حدیث | |

 
طبق معمول آخر این عاشقی ها دوری است

سر نوشت ما دو تا این بار هم مجبوری است

 

چشم  هایت  میکشد  آخر  من  دیوانه  را

آخر این چشم است یا یاقوت باباقوری است

 

نیستی  زنبور  تا  شاید  کمی باور کنی

درد های کهنه ای که با گل شیپوری است

 

آن ور گوشی صدایت بغض دارد  نازنین!

این ور گوشی تمام خنده هایم زوری است

 

با تلمبار  سکوت و بغض  و آهم  میروم

چه بخواهی... چه نخواهی ...آخرش اینجوری است!

 

نوشته شده از قلم  : سید حامد حسینی

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت0:22توسط حدیث | |

 

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست !

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست!

 

در امتداد جنونم بیا و  رو در رو

به خنده‫های عجیبم بخند حرفی نیست!

 

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست!

 

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست!

 

من از عبور نگاهی شکسته ام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست!

 

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست!

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت1:14توسط حدیث | |

 

عشق تو پيچيده در من چون گل نيلوفري

اي كه از حجم تمام آرزوها بهتري

 

تو هماني كه تمام عمر در باغ خيال

كاشتم ، شايد بچينم ميوه هاي نوبري

 

چشم هايم را دوباره فرش راهت كرده ام

تا كه در من سر زند خورشيدهاي ديگري

 

در به در دنبال تو آواره در صحراي عشق

با همه مجنوني از ليلاي خود دل مي بري

 

ناز دارم ناز توي دست هاي خالي ام

با نگاه مهربانت چند آن را مي خري؟!

 

نوشته شده از قلم : لیلی حفار

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت20:24توسط حدیث | |

 

آهو نديده اي كه بداني فرار چيست؟

صحرا نبوده اي كه بفهمي شكار چيست؟

هي سبز در سفيدي چشمت جوانه زد

يكبار هم سوال نكردي بهار چيست؟

در خلوتت به عاقبتم فكر كرده اي؟!

خب!

كيفر صنوبر بي برگ و بار چيست؟!

روزي قرار شد برسيم آخرش به هم

حالا بگو.....پس از نرسيدن قرار چيست؟

 نقل از : http://alisantoori.blogfa.com

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت0:1توسط حدیث | |

 

مي روم با خيال خود هر شب

تا همان نا كجا كه تو هستي

گر چه تلخ است حق،بگو آيا

دل به من يا به ديگري بستي؟!

 

مي رسم تا به كوچه ي عشقت

مي گريزي دوباره از دستم

بهترينم!خودت كه مي داني

تا چه اندازه عاشقت هستم!

 

مثل اسطوره هاي ناب زمين

يا كه مانند وامق و عذرا

مي رود سرنوشت ما هر دو

تا دل بي نشان فرداها

 

قصه هاي هزار و يك شب بود

چشم هاي عميق و رؤيائيت

مي كشاندي مرا به دنبالت

تا دل ساده و اهورائيت

 

بي صدا رفتي از خيال اما

مانده از رفتنت هزاران درد

مي زنم تا كه زنده ام فرياد

اي تو تنها اميد من ! برگرد

 

چشم هايم به روي در ماندند

انتظاري غريب و سنگين است

بعد مرگم دوباره مي آيي

رسم دنياي بي وفا اين است

 

زندگي ساحلي غزلپوش است

زورقي خسته ام بر اين ساحل

مانده پاي تغزلم بي تو

تا طلوع دوباره ات ، بر گل

  از قلم : لیلی حفار

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت16:36توسط حدیث | |

 

امشب سكوتي تلخ در شهر آشيانه كرده

هم بچه ها را هم نخل ها را ديوانه كرده

امشب علي بي تاب وصل است

وصالش عالمي را آواره كرده

 

مولاي عشقم...

امشب كه يتيمان كوفه سكوت سرد شب را پي طنين گام هاي آسماني تومي گردند

امشب كه نخلستان ها بي تاب حضورت هستند

امشب كه چاه تنهايي را چون تو تجربه مي كند

امشب كه ماه و محراب شرمگين از دل شكسته ي تواند

امشب كه زمين و آسمان و هستي  مست غصه هاي تو مي شوند،من چه كنم؟!

من كه از يتيمان يتيم ترم ، من كه از نخل ها بي تاب ترم ،

من كه از چاه بي كس تر و از محراب خجل ترم ،

من كه از هستي نيست ترم در مقابل تو؛من چه كنم؟!

امشب حديث بي پناهيم را با كه گويم؟

با كه گويم از نامردي اين پست مردمان زمين؟

با كه گويم از تنهايي ها پس از تو؟!

به خدا قسم زمان و زمين بي مروت تر از كوفيان نديده است كه از اين كارشان ،امشب،

اگر قيامت شود باز كم است...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت0:0توسط حدیث | |

 

آمدی با تاب گیســـو تا که بی تابــــم کنی

زلف بر یکســـو زدی تا غرق مهتـــابم کنی

آتش از برق نگـــــاهت ریختی بر جان من

خواستی تا در میــان شعــله ها آبــــم کنی

همیشه یادمه می گفتن هفده شهریور یا همون جمعه ی سیاه روز سختی بود

ولی دقیقاْ همون روز سخت روز تولد دوست داشتنی ترین شخصیت زندگی منه!!! 

حالا هم واسه تموم مردای بزرگی که تو این روز قربانی عشقشون به وطنمون شدند

آرزوی روحی شاد و یادی ماندگار دارم و هم تولد بهترین داداش دنیا رو بهش تبریک می گم...

عـلــی عزیـزم

                        تولدت مبــــــــارک!

دعا می کنم تموم خوبی های دنیا قسمت تو باشه که خودت بهترینی...

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت0:22توسط حدیث | |

 

خــداي خوبـــــم...

       اگر تــنهاترين تــنهاها شوم

                                   باز تو هستي!

آري ، تو كه از پدر و مادر بر من مهربان تري!

اي عزيز ماندني ، اي ناب سخت ياب!

تو يگانه شاهد شريفي بر لحظه لحظه هاي رنج من.

اي خوب خواستني ؛

اكنون دستان دردمند و نيازمند خويش را بر آستان نيلوفرينت مي گشايم و

براي همسايه مان كه نان ما را ربود ؛ نان

براي ياراني كه دل من را شكستند ؛ مهرباني

براي عزيزاني كه روحم را آزردند ؛ محبت

و براي خويشتن خويش ؛ آگاهي

                            عشق ، عشق و عشق

                                                مي طلبم!

                                                                 آميـــــن...

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت23:3توسط حدیث | |